خرید بک لینک
I might cry, but I'm tougher than anytime before.And this son of a bitch-seriously I'm a very polite person but this person really deserves that word-in the real sense of the word- made me stay in that fucking university and transfare some fucking practical exam files of her students to her God-damn computer. And she wanted to double check them! God how is that possible for someone to be that senseless.But, I leaned something. To the one who is literally "the boss", be honest and straightforward. But to people whom you are somehow in control of, be the boss. Never give them any chance, they will missuse that.I was honest with her. But she thought me not to be. Ok. See you next Sunday.... And, this ridiculous teacher I "looked in the eye and lied to", last week, she is really serious. Can't rule over some other people in charge, and she takes it out on me. OK, miss rajabi, see you too, next Sunday, I pray to God you will be needing me anytime soon, cause then I'm goa have it out on you. And I'll be merciless.And to my forgetful self! Fatemeh I kill you if by any chance, I see you next semester in those doomed sites. I'm goa kill you. P.s. and just realized I don't know a lot of

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 2:14

Supreme Leader of automata! از اول ترم فکر میکردم این استاد رو چی خطاب کنم. امشب یافتمش! این Miss Supreme Leader، از امشب به طور خلاصه خطابش میکنیم اینطوری، و بشدت اسم با معنا و به جایی هست، حسابی داره حال ما رو میگیره. دو روز در هفته حل تمرین گذاشته و به TA گفته حضور و غیاب کنید. دو روز! بدون هیچ نظرسنجی! بعلاوه اون یک روزی که برای کلاس خودش می ریم. اما خب، حداقل این به این معناست که اهمیت میده، اهمیت دادن! چیزی که کم پیدا میشه. مقایسه کنید با کلاس پیشرفته و من در نقش درخت! فعلا بچه ها دارن غر میزنند و تهدید می کنند و... اما من که میدونم، با این استاد، حرف زدن بی فایده است.

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 2:14

NILOBLOG.COM لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد کنید » نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 2:14

-اوقات فراغت خود را چطور می گذرانید؟! همیشه این سوال رو مخ منه. اوقات فراغت کجا بود؟ سرعت عجیب زندگی توی این شهر برای آدم اوقات فراغت نمیگذاره. امروز به ناهار نرسیدم و مجبور شدم یک راست برم سر کلاس. باز با ناپیوسته ها داشتیم مشکل پیدا می کردیم! خیلی جالبه. ما دو گروه اصلا چشم دیدن هم رو نداریم. دلیلش هم فکر کنم این باشه که همیشه در یه زمینه هایی اون ها رو زدند توی سر ما و برعکس. سر کلاس یکی از بچه های acm یه سوال کلی پرسید که من قشنگ زدم به فاز سخنرانی و دو ساعت حرف های مثبت انگیزشی به خوردشون دادم آخه برای خودم خیلی جالبه. آخرین باری که دور هم جمع شدیم چیزهای جالبی راجع به یه عده متوجه شدم. مثلا یکی از بچه ها هست که همین طوری از راه می رسه و یه ایده میده، و درست هم میگه. بعد در کل ساعت اون جلسه سوالاتی می پرسه که من میگم خدایا انی که اصلا سوال رو درست نفهمیده چطور چنین ایده درخشانی به ذهنش رسید؟! بعد آخر کار باز یه ایده راجع به حل یه مشکلی توی برنامه میده که هیچ کس تحویلش نمی گیره، میام خونه و سعی می کنم مشکل رو حل کنم، می فهمم دقیقا درست گفته! به نظر من یه نبوغ خاصی داره! انگار یه لحظات خاصی توی مغزش یه اتصالی برقرار میشه و بعد همه چیز ریست میشه! خودمم بعضی وقت ها این طور هستم. یکی دیگه هست یک خط کد نمی تون بنویسه، ولی خیلی قشنگ مساله رو تحلیل میکنه. این قدرتش رو دوست دارم. دقی

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 2:14

NILOBLOG.COM لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد کنید » نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 3:11

نوشتن یا ننوشتن؟! فکر کردم کل بلاگ رو منتقل کنم به یه آدرس جدید، اما همیشه امکان پیدا شدنم هست! فقط اینکه نوشته هام گاهی consequence هایی در دنیای حقیقی داره که کمی نگرانم میکنه. نود درصد زندگی من توی دانشگاه میگذره و نمی تونم راجع بهش ننویسم. ده درصد دیگه اش هم که به خونواده مربوط میشه رو نمیتونم ننویسم. شاید همه این ها یه نگران بی معنی باشه، مثلا فکر میکنم حالا چه اهمیتی داره؟ کی این قدر بیکاره بیاد منو پیدا کنه؟! اما خودم که این کار می کنم می دونم چقدر راحت میشه چقدر اطلاعات از یه نفر بدست آورد. چه وقتی میدونی دنبال اطلاعات راجع به شخص حقیقی میگردی، یا وقتی یک نفر رو پیدا کردی و دنبال هویت حقیقی اش می گردی.... بعلاوه زمانی به عده ی کثیری از دوستانم گفته ام که وبلاگ دارم و مدت مدیدی

برچسب: ننوشتن؟, نویسنده: سام بهرامی تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 3:11

NILOBLOG.COM لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد کنید » نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 3:11

عجب روزگاری است!

من که این قدر روی انگلیسی تسلط دارم سر کلاس فرانسه واقعا احساس ناتوانی می کنم :-)

اگه این نبود که به استعداد خودم توی این یک زمینه این قدر اعتماد نداشتم تا الان واداده بودم. تازه سطح این کلاس چندان هم بالا نیست و وضع من اینه آخه من دقیقا 18 تا درس کمتر از این ها خوندم!!! آخه چرا منو انداختند این سطح؟؟؟!

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 3:11

راست راست زل زدم توی چشم طرف و دروغ گفتم!جریان چیه؟ اول یه مقدمه. اون کسی که گزارش زود رفتم منو داده بود، و نهایتا رفتم باهاش حرف زدم و قضیه رو اوکی کردم... از امروز اسمش رو می گذاریم Agent #001!چرا ؟ توی کارتون کمپانی هیولاها یه شخصیتی هست که همش به مایک میگه "سعی کن دقت کنی"! و تهش هم معلوم میشه این مامور مخفیه و همه کاره است... این شخصیت زندگی من شباهت عجیبی به اون داره!!! این مقدمه، در واقع مدت ها بود سعی میکردم بیاد بیارم اسمش چیه ولی به یادم نمیومد. امروز از گوگل پرسیدم.... خلاصه. این agent #001 اومد گفت ساعت حضور فلان استاد رو به من بگو. این فلان استاد همون کسیه که از اول ترم برای من دردسر درست کرده، اما کلا چون قیافه من به این بچه مثبت های مظلوم میخوره کلا با من خیلی خوب برخورد میکرد

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 3:11

بشدت احساس حماقت و شکست خوردگی می کنم! امروز از دیگران متشکر گفت که دکی میگفته، این (یعنی من) همه چیز رو زیادی جدی گرفته... خب من واقعا حس میکنم یه احمق به تمام معنا هستم و تمام کارهایی که میکنم بی معنا و بی فایده است. من آدمی بودم که توی دبیرستان از سال سوم دبیرستان رسما تمام جمعه هام رو حروم کردم به مدت دو سال. صبح ها آزمون کانون لعنتی و عصر ها کلاس فیزیک. شنبه ها عصر هم کلاس ریاضی می رفتم، توی چه شرایطی. توی اون سرمای حشتناک و اون همه پولی که خرج کردم و اون همه حرص که خوردم...اون همه جنگ اعصاب بعد از اون کلاس های ریاضی لعنتی. اون همه دعوا سر پول کلاس ها. اون همه ناامیدی بعد از هر آزمون. تهش هم سر از کجا در آوردم... تهش الان به جایی رسیدم که چون نمودار اختلاف فاز ولتاژ مقاومت و جریان رو تو

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 3:11

Who gives a damn about Physics anyway!

Let's listen to Marilyn Manson and enjoy playing whith threads and write this download manager!

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 3:11

و دوندگی های این هفته همچنان ادامهه دارد:) داشتم فکر میکردم، مگر یه فرد چندبار از مثلا 20 سالگی رو زندگی میکنه؟ پس بذار حالا که میتونیم مث ... بدویم! باورم نمیشه، تمرین های معماری و کلا فصل مربوط به CPU رو در عرض 2 ساعت خوندم و نوشتم، سه شنبه بعد از کلاس پایگاه. به خیر گذشت، بعلاوه مجبور شدم بفهمم چی به چیه. بعد از اون سه شنبه شب دقیقا سه ساعت داشتم گذارش کار می نوشتم(دقت کنید گذارش، نه گزارش!!!). من دیوانه ام! مساله گذارش کار نوشتن تبدیل شده بود به کار کردن با اکسل برای چهار تا جدول و نوشتن فرمول های لعنتی و محاسبات مزخرفش توی ورد! (دست آخر هم موفق نشدم نمودارم رو بچرخونم 90 درجه. کسی میدونه چه طوری؟!) اون پست بشدت منفی رو هم در حین سرو کله زدن با همین نمودار نوشتم. بعد رفتم سراغ پروژه. با

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 3:11

امروز بعد از مدت ها انقلاب یه دوری زدم. یه کتاب عتیقه هم خریدم(عتیقه از نظر ظاهر، یعنی داغونه ولی مفت!). یعنی فقط سر بساط این کتاب هایی که همین جور میریزن کنار پیاده رو می ایسادم و نگاه می کردم. یکی دو جا هم قشنگ نشستم زیر رو کردم. آخه توی این جور جاها معمولا چیزهای خاصی پیدا میشه، مثلا زبان اصلی سه شنبه ها با موری رو یه چنین جایی یافتم. اما جدی چقدر کتاب گرون شده. اون موقع یه عالم از این short story ها رو می خریدم هرکدوم دو سه هزار تومن. امروز هرجا می دیدم ده تومن به بالا. یه قدمی هم توی ولیعصر زدم. بعد از مدت ها یک عالم روابط دیدم، آخه رابطه دیدن با آدم دیدن خیلی فرق می کنه! حوصله ام سر رفت دارم برمی گردم...

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 3:11

امشب تقریبا داشتم کار دست خودم میدادم. فکر کردم کلید یکی از سایت ها رو گم کردم، داشتم خل میشدم از بس گشتم. آخه در گم کردن چیزها خیلی سابقه دارم. دست آخر هم فهمیدم استاد دیوانه برش داشته. یعنی وقتی فهمیدم دست اونه می خواستم خفه اش کنم. دیگه امتحان های عملی داره شروع میشه و کار من بیشتر از همیشه. سیستم ها هم همه مشکل دارن رو اشک بچه ها رو در میارن. از دیروز تا حالا زیاد روحیه ام خوب نیست. در واقع داغونم. دلیل هم داره ولی حوصله ندارم توضیح بیشتری بدم. دیروز که یه خواب مزخرف می دیدم و بیدار شدم قشنگ نشستم گریه کردم! امروز هم از دانشگاه که اومدم دقیقا نشستم یه دل سیر گریه کردم! حق داشتم. الان حس می کنم به کم از اون بار غصه ام کم شده. درست میشه. مشکل اینه که یه آدم محکم و قوی نیست دو کلمه باهاش حر

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 3:11

ژاکت گرم پوشیدن، مزه مزه کردن یک جور شکلات گرون، یه آهنگ خوب گوش دادن و انتخاب مسیر طولانی تر تا مترو برای گذروندن کمی وقت غیر مفید اما لذت بخش، و نوشتن این پست در ساعت پنج و سه دقیقه... همه این ها یعنی حال من خیلی خوبه! امروز یه نفر به من دقیقا این

برچسب: گلشیفته, نویسنده: سام بهرامی تاريخ: چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت: 10:54

من فردا امتحان تحلیل دارم و اصلا حوصله خوندنش رو ندارم. یک ترم تکنیک های ساخت و آزمون نرم افزار به خورد آدم میدن، تهش هم برنامه های خودمون رو نمی تونیم دیباگ کنیم. بعد مورد داریم در عصر حاضر! 4 سال پشت کنکور می مونه که اون رشته ای که دلش میخواد اون د

برچسب: استقبال, نویسنده: سام بهرامی تاريخ: چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت: 10:54

صفحه بندی